میدونی قشنگیه زندگی آدما به چیه ؟
اینکه تو بی خبر باشی و یکی دیگه با خاطرات با خدا راز و نیاز کنه
همیشه یادت باشه که خــــــــــــــــدا اون چیزی رو ازت میگیره که تو رو از
خـــــــــــــــــدا گرفته حواست به وابستگی هایی که برای خودت ساختی
باشه مبادا اونا تو رو از خــــــــــــــدا بگیرن
هميشه واسه گلي خاک گلدون باش
که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست .
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند را به هر کسی می تونی هدیه کنی
اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی.

به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم . تو و تنهایی ، من و خاطره .
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طورنوشته شده بود:
خدای عزیزم،
بیوه زنی 50 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.
دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.
یکشنبه هفته دیگرعید است و من دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.
هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.
تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن .
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هرکدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلارجمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند.
همه کارمندان از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت، تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا.
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم،
چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.
با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روزخوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود، که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم
که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از
پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو
قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي
براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و
ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر
گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت
کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن
چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت
نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت
بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.
(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به
خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..
به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت
به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...
به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...
ولي وقتي به تنهايي گفتم تا تورو دارم تنها نيستم موندو همدم ومونسم شد
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري
بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که
دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني
قوي ترين موجود جهاني...
هميشه فكركن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميكني پس سعي كن
به طرف هيچكس سنگ پرتاب نكني چون اولين چيزي كه ميشكنه دنياي خودته
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
گفتی: بیا قایم باشک بازی کنیم. گفتم: اول تو چشم بذار. گفتی: نه ، اول تو. گفتم: چرا همیشه اول من؟! گفتی: اگه راست می گی که دوستم داری ، باید اول تو چشم بذاری. گفتم: باشه ، تا بیست می شمرم. گفتی: نه ، هر موقع صدات کردم بیا. ... چشامو بستم وشمردم و شمردم. تا صد شمردم ، اما تو صدام نکردی گفتم: بیام؟ اما صدایی نشنیدم
چشامو باز کردم و دور و برم رو خوب گشتم اما نبودی. از اون روز تا حالا تموم دنیا رو دنبالت گشتم اما ردی ازت پیدا نکردم. نمی دونم ، به خودم میگم شاید یه جایی قایم شدی که صدات به من نمی رسه یا شاید هنوز جایی رو برای قایم شدن پیدا نکردی
تو رو خدا زودتر صدام بزن ... آخه دیگه عددی برای شمردن باقی نمونده
لبم محکوم شد به ساده بودن
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن
دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن
دستهایم محکوم شد به سرد بودن
پاهایم محکوم شد به تنها رفتن
آرزوهایم محکوم شد به محال بودن
وجودم محکوم شد به تنها بودن
عشقم محکوم شد به محبوس بودن
و خدا هم مثل همیشه ما رو محکوم می کونه به تنهایی.........!

مردونگی دم میزنه بی هوا از
پشت به آدم خنجر میزنه
دوست دارم سیگار باشم لوطیان دودم کنند دوست ندارم شمع باشم دختران فوتم کنند
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان لحظه ی اول
که اول ظلم می دیدم ازاین مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زشتی و زیــبـــــائی
بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عــجب صـبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه می دیدیم
نخستین نعره مستانه را خاموش می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگی
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کرد
عجب صبری خدا دارد!!!
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. ![]()
![]()
![]()
![]()
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد

سلام ممنون از اینکه تو وبلاگ نظر داده بودین و خیلی ها هم برام میل زده بودن و گفته بدن که چرا اینقدر غمگینی باشه میگم اما پس جواب منو بدین نمیخوام ناشکری کنم اما آخه این چه دنیایه یه بار عاشق شدم زندگیمو به پاش ریختم به خاطرش رگمو زدم آخرش تنهام گذاشت یه روز بهش زنگ زدم گفتم ما این همه مدت با همیم بزار برای آخرین بار ببینمت می دونین چی گفت گفت آخه من حرفی ندارم بهت بزنم ولی قول میدم تا آخرش تنها بمونم ۱ هفته نشد با پسر دیدمش بهم زنگ زد گفت قول میدم همیشه به یادت باشم گفتم باشه ۳ هفته نشد بهش زنگ زدم گفت شما؟نمیشنسم اشتباه گرفتین ..... من دیگه ازش بدم میاد بهش اصلا فکر نمیکنم ولی مگه نمیگن هر کسی تو آسمون یه ستاره ای داره چرا نوبت من شد دیگه آسمون رنگی نداره زندگیم همش شده غمو غصه خواب ندارم خلاصه بگم دیگه امیدی به زندگی برام نمونده حالا می خوام راهنمایی کنین که چی کار کنم شادی بیاد تو زندگیم
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
ین دل از تنهایی خرد خرد شده است

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
یادمون نره ها بااااااااااشه؟؟؟؟؟؟؟
امروز میخوام در مورد کسی که نظر داده بود و خیلی حرفا زده بود میخوام بگم
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

بعد از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
چون به جز تو کسی رو ندارم ..........

دوستت داشتم .....يادت هست.گفتم :دوستت دارم.......و تو گفتي کوچکي براي دوست داشتن ........رفتم تا بزرگ شوم ...........اما انقدر بزرگ شدم که يادم رفت دوستت داشتم
.دراین دوران که نامردی مرام است مکن مردی که مردی هم حرام است
میدونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده
باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
کاش میشد عقربه های ساعت برعکس حرکت کنند.کاش خدا زمان
رو به عقب بر میگرداند تا به لحظه با تو بودن برسم بعد در همان
زمان جان می سپردم تا لحظه های بی تو بودن را دیگر حس نکنم.
و ای کاش قدر اون روزایی که تو همه زندگیم بودی رو میدونستم تا
امروز داشتنت آرزوم نباشه البته یه آرزوی محال




واسه رفتن به دلش
نيازي به كوچيك شدن نداشته باشي




ازم پرسيد که به خاطر کي زنده هستي؟
با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "به خاطر تو"، بهش گفتم: به خاطر هيچ کس.
پرسيد: پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دل تو" با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطر هيچ چي.
ازش پرسيدم: تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حاليکه اشک تو چشماش جمع شده بود، گفت: به خاطر کسي که به خاطر هيچ زندست!!!!
عاشق دیوانه همیشه حاضره جونه خودشو بده به خاطر معشوقش مثل من .
ولی تنها لحظه ای که نمی تونه اونو تحمل کنی وقتیه که معشوق خیانت کنه .
نه تنها اینکه تحمل دیدنشو نداره بلکه میخواد اونو از بین ببره و بعد خودشو .
اگه هم خودشو از بین نبره کم کم از ناراحتی میمیره
چون از پشت در راه عشق خنجر خورده
هيچکس نميتونه به دلش ياد بده که نشکنه
اما من بهش ياد دادم که حداقل اگه شکست
لبه هاي تيزش دسته کسي رو نبره.......!!!!

